عابد ساوجی

ایستگاه چشم هایت…

افروز نیوز- (داستانی از عباس عابد ساوجی)

“ایستگاه چشم هایت”

عباس عابد ساوجی

پسر: روزگاری اگر، لباس هاش جور نبودند، از خانه بیرون نمی رفت.

دختر: عجب! چه آدم منظمی بوده!

ــ وقتی بیرون می رفت، بوی واکس کفش هاش کوچه را پر می کرد.

ــ باید هم همین طور باشه، لباس شخص که جور شد، کفش هاش هم به همون نسبت باید تمیز باشه.

ــ دخترهای دم بخت، به هوای دست کشیدن به موهاش، حسرت به دل بودند!.

ــ عجب تحفه ای بوده اون!

ــ تا اینکه تو را دید.

ــ منو؟ کِی ؟ کجا؟

ــ وقتی می رفت سر کار. به ایستگاه چشم هات عادت کرده بود.

ــ چرا به چشم های من ؟

ــ  عاشق چشم های عسلی تو شده بود.

ــ عجب! چرا پس من متوجه نشدم. چرا به خودم چیزی نگفت؟

ــ یک روز صبح زود از خونه زد بیرون. می خواست طلوع خورشید رو در چشم های عسلی تو ببیه و بهت بگه! می گفت😩 وقتی به چشم هاش نگاه می کنم، آن روز برام خوش یومن میشه.))

ــ چی شد؟ نگاه کرد؟

ــ هنوز هوا گرگ و میش بود. مردم از کنارش رد می شدند، نگاهش می‌ کردند و زیر لب می خندیدند!

ــ چرا؟ چه فرقی با روزهای دیگه داشته خنده دار شده بود؟

ــ  کفش هاش، کفش هاش لنگه به لنگه بودند! جوراب هم به پا نداشت!

ــ بیچاره، عجب افتضاحی!

ــ تازه آن وقت فهمید چقدر گرفتارت شده.

ــ خدایا به دادم برس! ببینم، می دونی اون الان کجاست؟ چه می کنه؟ به نظرت هنوز هم به من فکر می کنه؟

ــ بله، البته که می دونم، الان رو به روی شما ایستاده، به چشم های عسلی شما نگاه می کنه…!

۴ نظر

  1. سپاسگزارم از لطف و محبت شما.

  2. درود !
    ایستگاه چشم هایت ،
    مثل همیشه قلم تان معجزه می کند ،

  3. سلام مثل همه داستان هاتون به دل می شینه.
    اکرم زنگنه (رها)

  4. فوق العاده است جناب عابد.به داشتن استادی چون شما افتخا میکنم.درونمایه داستان بی نظیر و شیرین است مخصوصا ضربه نهایی عالی.
    برای شما استاد گرامی توفیق روزافزون را آرزو میکنم.

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشود