دستبند

داستان “دستبند”

افروز نیوز- (داستانی از مبینا یگانه)

مبینا یگانه

آب و هوای خوب شهر لبخند از ته دل را بعد از مدت ها بر لبان او شکوفا کرده بود.

به سختی با عصای چوبی اش قدم بر می داشت و گاهی از خستگی می ایستاد. و بازی و هیجان کودکان پیاده رو دوباره شادش می کرد.گاهی میان صدای گوش نواز نسیم صدای بقال محل شنیده می شد و یا صدای خش خش برگ های خشک پاییزی که عابران از رویشان قدم بر می داشتند.

بی بی گل که روسری نخی و گل گلی اش را سر و لباس و دامن بلند چین چینی اش را به تن کرده بود، با هر نگاه شیفته آدمها و محیط اطرافش می شد و با شوق و مهر مادرانه ای که داشت می گفت:”وقتی  سیمین کوچیک بود ، چقدر تو این راه می دوییدو زمین می خورد. الهی ننش بمیره الان چقدر برای دخترش عسل و شوهرش، زحمت میکشه .”

همین که آرام آرام قدم برمی داشت، نگاهش به کودک سر به زیر کنار خیابان شرقی افتاد. با کیسه قهوه ای رنگ کنار دستش نشسته بود و اطرافش را نگاه می کرد.

بی بی گل تعجب کرده بود. چهره معصوم دختر با نوه خودش عسل مو نمی زد.

 به سمتش رفت و گفت:”سلام دخترم.میدونستی تو خیلی شبیه نوه منی!”

دختر لبخندی زد و با صدا و لحن کودکانه خود گفت:”جدی؟بهتون نمیاد نوه داشته داشته باشین!”

-حالا که یه خوشگلشو دارم .مثل تو نازه و شیرین زبون.

-خب خاله میشه برای نوه تون از این دستبندا بخرید؟

بی بی گل لبخند زد و تصور کرد عسل ۱۰ ساله با دیدن دستبند چقدر خوشحال می شود.

به چشم های ذوق زده دختر نگاهی انداخت و گفت:”اون صورتیشو بده .همونی که گلهای نارنجی داره با چند تا برگ زرد.”

-وای خاله! شما هم بافت دوست دارین؟خیلی خوش سلیقه اینا.حتما عسل خوشحال میشه.

با این حرف دختر، اشک شوق در چشمان پیرزن حلقه زد.

او همیشه عاشق خنده های شیرینِ عسل بود.

دختر گفت:”خاله‌‌.قابل شما رو نداره ولی…. “

بی بی گل با لبخند ملیحی که بر لب داشت ، کیف پول ساده و  مخملی اش را درآورد و گفت:”فراموش نکردم دخترم .چقدر میشه؟”

-سه هزار تومن.

۳۰۰۰ تومان؛ تنها مقدار باقی مانده از هفتگی اش  که زن آن روز در کیف داشت.

با مهربانی پول را به دختر داد و گفت:”یادت باشه .فقط چون شبیه نوه امی ازت خریدم.”

بعد خندید و ادامه داد:”شوخی کردم.تو دختر خیلی خوبی هستی خانوم طلا.”

-شمام خیلی مهربونید خاله. مطمئننم شما دوست خدایید.خاله فکر کنم اون خانوم با شما کار دارن.

 پشت سرش را نگاه کرد. مینا خانم بود .پرستارش‌.داد میزد:”بی بی گل خانم ما داریم میریما.”

دختر با ذوق و شوق گفت:”وای خاله گلی !چه اسم قشنگی دارین.”

بی بی گل از نام زیبایی که با آن صدایش کرد خوشش آمد و دخترک را بوسید.در راه برگشت اشک می ریخت باز باید دقیقه ها و ثانیه های زیادی را به سختی پشت درهای اتاقک غم‌انگیز آسایشگاه سالمندان سپری می کرد.دلتنگ صدای دخترش سیمین و بازیگوشی های نوه اش عسل.

آن لحظه آخرین تصویری که بی بی گل از عسل به یاد داشت چهره ۴ سالگی اش بود و حالا ۶ سالی میشد که دوری آنها را تحمل می کرد.

به خانه همیشگی اش  رفت بخش دو ؛ اتاق بیست و یک ؛ تخت شماره چهل‌.

 به سراغ کشوی میز بغل تختش رفت.آن را باز کرد و قاب عکس خاک خورده را بیرون کشید.عکس دختر و نوه و دامادش.

 دستبند را از کیف در آورد و روی عکس گذاشت همراه با یک برگه دستنوشته که اشک های گوهری بی بی گل  آن را خیس نشان می داد‌.

۲۰ سال گذشت .اتاق بی بی گل حال  خالی بود .روزی  زنی به نام سیمین شد صاحب ابدی همان آسایشگاه .همان بخش و همان اتاق.

پرستارش ستاره خانم به او گفت:”ببین سیمین خانم اینجا دیگه تخت توئه.این کشو هم برای توئه میتونی وسایلت رو توش بذاری.”

بغض عمیقی باعث شده بود سیمین توان حرف زدن را نداشته باشد.کشو را باز کرد تا وسایلش را در آنجا بگذارد.

دستبندی را روی قاب عکس خاک خورده دید.بند دلش به لرزه در آمد.

ستاره خانم گفت:”یعنی چی؟مگه کسی به این اتاق سر نزده بود؟”

پرستاری که خیلی وقت بود در آنجا کار می کرد گفت:”بی بی گل به ما گفت هر کی تو اتاق اومد دست به کشو نزنه. ما هم یه کشو دیگه برای بقیه گذاشتیم.اما خب تو که تازه واردی نمی دونستی منم یادم رفت بهت بگم. ولی حالا اشکال نداره دیگه باز کرد تموم شد.!” و بعد خندید.

منشی بخش با لحنی که آمیخته به حسرت و اندوه یود گفت:”‌یادش بخیر چه زن مهربونی بود .بیخود نبود که بی بی گل صداش می زدیم.”

صدای ناله ها و فریاد های سیمین همه بخش را پر کرد.با آوایی غم انگیز می گفت:”الهی بمیرم .الهی بمیرم.”

 نامه ای خیس را  می خواند:  عسل جان نوه عزیزم.می دونم گذرت به این جاها نمی افته و امیدوارم نخوره.اما من دوست دارم تو رو پیدا کنم و این دستبند رو به تو بدم .از طرف مامان گلی.

هر روز و هرشب سیمین نگاهش به پنجره  بود در حالی که دستبند  را در دست داشت، می گفت:”الان حتما عسلم سرش خیلی شلوغه الهی ننش بمیره.”

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشود