1439241348408989

در خیالت سوختم…!

در خیالت سوختم…!

(برخی سروده های سهیلا مولاوردی)

سهیلا مولاوردی

فکرِ برگشتی؟ نمی دانی چنان هم زود نیست؟

 این که می بینی منم که بعدِ تو نابود نیست

دیر فهمیدی که دریا بودم و آبی، ولی

قلبِ من دیگر برای تو شبیه رود نیست

با فراموشی رسیدم به مسیری مطمئن

راهِ من با یادِ تلخی های تو مسدود نیست

سهمِ چشمت دیدنم، اما ندیدن کارِ من

برقِ چشمم ماجرای چشمِ اشک آلود نیست

در خیالت سوختم با آتشِ رفتن، ولی 

پیشِ صبرم شعله هایت آتشِ نمرود نیست

فکرکردی تا ابد محتاجِ احساس توام؟

حالتی بوده که هرگز اسمِ آن “کمبود” نیست

 

دومین اثر:

صحبت به هوای عشقِ ابری نکشید

نقاشِ‌ زمانه‌ طرحِ صبری نکشید

دنیا که شکارچیِ احساسم بود

بالای سرِ شکار ببری نکشید

 

سومین اثر:

کم کم هوا تاریک تر می شه

وقتِ خداحافظیِ روزه

توی هوای گرگ و میش و سرد

ذهنم پر از افکارِ مرموزه

کم کم هوا تاریک تر می شه

مثل همیشه من یه بیمارم

سوزِ بدی داره غروب و من

از این هوای سرد بیزارم

پاییز، امسالم مثِ هر سال

یادم میاره آرزوهامو

اما بجای دستِ گرمِ تو

طوفان داره می بافه موهامو

وقتی هوا تاریکِ تر می شه

خیلی دلم تنگه، برای تو

چون با یه بغضِ کهنه درگیرم

زنده می مونه ماجرای تو

پاییزِ من هر سال گریونه

مثل چشای سرخ و بی خوابم

عشقم کجای شهر بیداری؟

دارم به یادت خسته می خوابم

چهارمین اثر:

قطار می شوند

روزهای بود و نبود،

روزهای خطوطِ پیشانی

و لبخندهای نزده

قطار می شوند

که با خود ببرند

جست و خیزها،

قرارهای تک نفره

و یادهای جا مانده را

قطار می شوند …

کوپه ای خالی، خنده کنان

دست تکان می دهد،

درست همان لحظه که باید

سرش سوت بکشد

از ندیدن ها

از نداشتن ها

بلیطِ من

شناسنامه ای تنها بود

 به تعدادِ روزها و شب هایش

و چمدانی آماده

که با اولین قطار

مسافر باشد …

 

پنجمین اثر:

رسوای توام، کاش بدانی که همیشه

رسوا شدنِ عاشق دیوانه خطا نیست

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشود