دل شکسته

دل شکسته…

افروز نیوز- (داستانی از عشرت مرادی)

عشرت مرادی

…یادش بخیر آن روزها، وقتی مدرسه تعطیل می شد، قلبم تند تند می زد می دانستم که سر خیابان منتظرم هستی تا من  با حمیده برسم و تو دنبالم راه بیفتی…

قند در دلم آب می شد وقتی  حمیده با خنده می گفت: تابستان عروسی دعوتیم  !!

و خداحافظی می کرد و می رفت .

و من آهسته تر به سمت خانه می رفتم.

دوست داشتم زمان متوقف شود ..

گاهی جلو می زدی و دم در مغازه حاج حسن می ایستادی تا من برسم، سرم را پایین می انداختم تا نگاه هم با نگاهت گره نخورد. اما همین که می رسیدم، حاج حسن صدایم می کرد و می دانستم صدا کردن حاج حسن بهانه است.

 به خانه که رسیدم، تمام لحظه هایم از تو پر می شد تا دوباره فردا روز برسد و تو را ببینم.

تابستان از راه رسید. خیلی هوایت را می کردم اما حق بیرون آمدن از خانه را نداشتم. یک روز همراه خانواده به زیارت امامزاده احمد (س) رفتیم. دوساعتی راه بود و وقتی رسیدیم، با خواهر کوچکم به حرم آمدم، تو را دیدم که مشغول زیارت بودی، باورم نمی شد؛ ناخودآگاه خودم را به تو رساندم، کنارت ایستادم و روی نگاهم ماندی

-: به این امازاده دوستت دارم فاطی

 – :من هم همینطور آقا محمد

 سریع خودم را به خواهرم رساندم و پیش او ایستادم تا مبادا کسی متوجه شود. قلبم به لرزه افتاد.

آن روزها عشق جز بدنامی، بی آبرویی، مرگ و رسوایی نبود. اصلا مگه عاشقی معنی داشت؟!!!!!

 دخیل بستم و نذر کردم که به آرزویم برسم. آخر من دختر “غلام کله پز” سر چارسو بودم و تو پسر حاج اکبر…..

زمان چقدر زود گذشت. چند تابستان آمد و رفت تا دیپلم گرفتم. خواستگارها می آمدند و می رفتند و جواب رد می شنیدند و من بهانه می  تراشیدم که

-: می خوام معلم بشوم و به بچه ها درس بدهم. دستم توی جیب خودم باشه. اگه نخوام شوهر کنم، باید کی رو ببینم ؟

آخر سر که به هیچ صراطی راضی نمی شدند، فریاد می زدم : ولم کنید؛ بابا حوصله ندارم.

و می رفتم زیرزمین و در را قفل می کردم ..

چند وقتی گذشت. یک شب، محله غوغا بود و شلوغ.

مادرم گفت: بچه ها عروس می برن. بریم‌پشت بوم‌ نگاه کنیم.

همه شادی می کردند.

-مادر کیه؟

-ای بابا؛ پسر حاج اکبر، زن گرفته!

-کدومشون؟

-محمد

چشمام سیاهی رفت.

مادرم یک بند حرف می زد؛ که بابات چند ماه پیش، می گفت: “حاج اکبر اومده در مغازه که غلام، فاطی رو به محمد بده. خاطرشو می خواد.” خیلی هم اصرار کرده بود. بیچاره بابات می گفت: “وصله تن دخترم نبودف جوابش کردم.” منم صلاح ندیدم به تو چیزی بگم.

مردم و زنده شدم. عین باروت آتیش گرفتم ولی چیزی برای گفتن نداشتم.

زندگی توی دستانم جان داد.

حالا پس از سال ها تنها در کنار گذر زمان و با کوله باری از خستگی که روی دستهایم مانده، ایستاده ام.

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشود