جدید ترین اخبار
شهید

ستاره های قهرمان…

افروز نیوز- (داستانی از مبینا یگانه)

مبینا یگانه

“ستاره های قهرمان…”

یه شب از همون شبای دوران بچگیم، وقتی داشتم با موهای عروسکی بسته، لی لی بازی می کردم، بابا رو دیدم که با گونه های گل انداختش از پله ها پایین میومد.

بغلم کرد و ده ها بار چرخوند و چرخوند. همون موقع هم شعر همیشگی شو با لحن مهربونش برام میخوند: دختری دارم شاه نداره. صورتی داره ماه نداره……

پیشونیمو بوسید و گفت:”خب! دختر ماه پیشونی بابا دوست داره یه امشبو توی حیاط پشتی سر کنیم؟

گفتم:”بابایی!هوا سرده!”

دستاشو به نشونه فکر زیر چونه اش گذاشت و گفت:”خب !دخترمون سردش میشه!حالا چیکار کنیم.؟! ”

یه کم مکث کرد و بعد با خنده گفت:”اصلا وقتی ما همو بغل میکنیم و تو ام آغوش گرم منو داری،چجوری میخوای سرما بخوری؟حالا چی میگی؟”

منم مثل بابا دستامو به نشونه فکر زیر چونه ام گداشتم.فکر میکردم اینم یکی از نشونه های بزرگ شدنه.!

بعد چند ثانیه مکث گفتم:”باشه بریم.”

با شادی رختخواب ها رو اور تو حیاط.منم براش دست می زدم و می گفتم:”افرین بابای قهرمان من!”

با هم روی رختخوابا افتادیم .دستامونو زیر  سرمون گذاشتیم تا کم کم خوابمون ببره .اون شب از خوشحالی هرکاری میکردم ،چشمام بسته نمی شد.

بابا که متوجه شده بود ،گفت:”فاطمه بابا!دوست داری ستاره ها رو بشماریم.”

چشمام از تعجب گرد شد.گفتم:بابایی! اخه این همه ستاره رو چجوری بشماریم؟

گفت:’اره راست میگی!تا صبح که نه تا ده شب هم بشینی بشماری تموم بشو نیستن.اخه اینطوریم که نمیشه !چی کار کنیم خوابمون ببره؟

از سر کنجکاویم پرسیدم:”بابا .مامان همیشه میگه هر کی برای خودش تو آسمونا یه ستاره داره. من از بین این همه ستاره  که همشونم یه رنگ دارن.چجوری یه ستاره انتخاب کنم.بعدشم اگه انتخابم کنم ،همه یه شکلن یه روزی گمش میکنم.؟

بابا بازم دستاشو زیر چونه اش گذاشت و گفت:”راست میگی همشون یه رنگ دارن.من میگم یه کاری کنیم  تو همشونو دوست داشته باش!”

خندیدم و گفتم:”آخه چجوری بالاخره آدم باید یه ستاره خاص داشته باشه.عین تو قصه ها .”

-“همه ستاره ها برای خودشون قشنگی دارن دخترم!بعضیاشون اینقدر که زیاد میدرخشن ،مغرون ولی قشنگ ،بعضیاشون که درخشش کم تری دارن هم ساده ان ولی مهربون.تو همشونو دوست داشته باش.”

-“آره همشون قشنگن .من همشونو دوست دارم برای همین هرشب عین عروسکام برای همشون قصه تعریف میکنم.”

لپمو کشید و گفت:”آفرین ماه پیشونی خودم.الحق که دختر منی.”

قلقلکم میداد و میخندیدم.

یه دفعه بغضم گرفت و ‌پرسیدم:”بابا.حتما باید فردا بری؟”

گفت:”میرم ولی زود میام دختر قشنگم.”

-“اخه واجبه چرا باید بری؟”

-“من میرم تا شما اینجا جاتون امن باشه.فقط میرم به آدم بدا یه درسی بدم و بیام.”

-“عین قهرمانای قصه ها که میخوان شاهزاده خانومو نجات بدن.”

خندید و گفت:”آره!عین قهرمانای تو قصه ها.”

اشک از سر خوشحالی توی چشمام آشیونه بست و با هیجان گفتم:”اخ جون!بابای من یه قهرمانه.”

میخواستم یه قصه جدید از ماه پیشونی براش تعریف کنم ولی خوابش برده بود.

سال ها گذشت و پدر قهرمان من برنگشت. همه ی دوستاش میگن شهید گمنامه. من و مامانم نمی دونیم توی کدام گلزار شهدا سراغش رو بگیریم.

خیلی زیادن. نمیشه شمردشون. درست مثل هزاران یا شایدم میلیاردها ستاره ی من و بابا. برای همین همه شون رو دوست دارم و  به همه شون از ته  دل میگم :خوش اومدی بابا…..

۸ نظر

  1. دوست خوبم از این که میبینم با تلاش و کوشش فراوان تونستی به موفقیــت عظیمی دست پیدا کنی بسیارخوشحالم و امیدوارم در تمامی مراحل زندگی ات همیشه سربلد و پیروز باشی گلم
    آرزوی بهترینارو دارم
    داستانت بسیار زیبا بود

  2. خیلی قشنک

  3. درود !
    رقص قلمت زیباست ،

  4. خیلی خوبه عزیزدلم

  5. مثل همیشه داستانه دلنشینی بود موفق و سر بلند باشی

  6. از لطف بیکران شما سپاسگزارم.🌹🌹🌹

  7. سلام مبینا جان داستانت عالی بود.خیلی خوب بود. برات آرزوی بهترینهارو دارم . موفق باشی

  8. سلام دوست خوبم بسیار زیبا و دلنشین بود امیدوارم به تلاش و کوششت ادامه بدهید و داستان های دیگری هم مانند این داستانت بنویسی و موفق شوی

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشود