سرگیجه

سرگیجه…

افروز نیوز- (چند داستان کوتاه از امیرحسین اقبالی)

امیرحسین اقبالی

سرگیجه

– رضا؛ یه نخ دیگه از اون سیگارات میدی؟

– نه داداش اونا دیگه قدیمی شده. بیا از اینا بزن، میری فضا خیلی باحاله.بخاطر این که دفعه اولته بیا مجانی ببر.

– دمت گرم داش رضا خیلی مردی.

بعد از این که اون کوفتی که رضا داده بود و کشیدم، رفتم تو پارک. سرم گیج می رفت که یهو افتادم رو زمین بعد از یه مدت بیدار شدم و به طرف خونه راه افتادم.

وارد ساختمان که شدم رفتم تو آسانسور. تو دلم گفتم دمشون گرم بابا، تو ساختمون ما هم آسانسور زدن … دهه! چرا نمیرسیم؟ آه رسیدیم، ای بابا! دیوارای خونه چی شده؟ ورداشتن جاش شیشه زدن پسر. وضع بابام خوب شده ها !

اومدم از شیشه آویزون شم و ماشینا رو ببینم که یهو افتادم…

ولی وقتی چشام و باز کردم دیدم فقط از روی تخت افتادم… خدا رو شکر، قسم می خورم که دیگه ترک کنم.

گوشی

سرم تو گوشی بود و داشتم راه می رفتم…

نمی دونستم کجا هستم. فقط داشتم می رفتم!

بعضی وقتا که به کسی میخوردم سرم و بالا می آوردم و معذرت خواهی می کردم . نفهمیدم کی وسط خیابون رسیدم که یه ماشین بهم زد و پخش زمین شدم !

نه می تونستم حرکت کنم نه جایی رو می دیدم. وقتی چشام و باز کردم تو بیمارستان بودم . خیلی تشنم بود.

خواستم لیوان بغل دستیم و بردارم اما نشد که نشد. تازه فهمیدم چه اتفاقی برام افتاده، من پاهامو زیر چرخای ماشین جا گذاشته بودم!!!

زباله

تو بالکن نشسته بودم و کوچه رو می پاییدم که یهو پسری توجهم و به خودش جلب کرد. اون داشت به سمت سطل زباله می رفت وقتی رسید ایستاد و بعدش شروع کرد به گشتن داخل سطل زباله. دلم براش خیلی سوخت. از اون روز به بعد به پلاستیک حساس شدم و هر موقع پلاستیک می دیدم جمع می کردم و منتظر اون پسره می موندم. بالاخره فردای همون روز دیدمش. به سرعت از پله پایین رفتم.  وقتی بهش رسیدم گونی رو جلوش گرفتم و گفتم: تورو خدا زباله ها رو نگرد. بیا اینو بگیر!

-خاله من دنبال کلیدم می گردم که دیروز افتاد تو زباله ها…!

دروغ

تو خیابون یه مرد میانسالی جلوم و گرفت و گفت: آقا ببخشین مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه، روم نمیشه باهاش چشم تو چشم بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا، این امانتی رو اگه از قول من بهش بدین خیلی لطف کردین !

قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا. اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه. پیر زن و پیدا کردم . گفتم :

– این امانتی مال شماس

-حامد پسرم تویی؟

– نه مادر

دیدم دوباره گفت:

-حامد تویی مادر؟

دلم نیومد این سری بگم نه ،گفتم :

-آره

پیرزنه داد زد: میدونستم منو تنها نمی ذاری

شروع کرد با ذوق به صدا کردن پرستار که: دیدی پسر م نامهربون نیس؟

پرستار تا اومد پرسید: شما پسرشون هستین؟

-آره

دستمو گرفت و گفت: چهارماه هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده، باید تسویه کنین.

حالا از من هی غلط کردم و اینکه من پسرش نیستم ولی دیگه باور نمی کردن آخرش چک و نوشتم دادم دستش, ولی ته دلم راضی بود که باز این پیر زن و خوشحال کردم. هر چند پسرش خیلی …

اومدم از پیرزنه خدافظی کنم تا من و دید گفت: دستت درد نکنه، رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد، بیا تو مادر…

۲ نظر

  1. عالی بود. موفق باشی نویسنده جوان

  2. عالی بودن. موفق باشی نویسنده جوان

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشود