شهید سلمان ایزدیار

“سلمان” سردار بی ادعا

افروز نیوز- داستانی که در ادامه می خوانید، زندگینامه “سردار شهید سلمان ایزدیار” است که به قلم سرکار خانم اکرم گلبان به تصویر در آمده و جانفانی و ایثار این سردار و همرزمان غیورش را نشان می دهد.

ذکر این نکته ضرورت دارد که پنجشنبه مصادف با ۱۵ تیر ۱۳۹۶، سالگرد شهادت این سردار سرافراز است.

اکرم گلبان

“سلمان سردار بی ادعا ” اثر سرکار خانم اکرم گلبان- در ماشین را باز کرد. وقتی که پای راستش را داخل گذاشت، پوتین های واکس زده و براقش، حس رضایتی را در دلش به وجود آورد. هنگامی که مطمئن شد، علیرضا  شهبازخانی و احمد هم سوار شدند، استارت زد و ماشین با سرفه ی خشک موتور به راه افتاد.

شهر در آن ساعت از روز خالی از همهمه بود و فقط خورشید، سخاوتمندانه گرما و روشنایی اش را بر تن خیابان های خالی شهر می پاشید. گاهی نسیم ملایمی میان شاخه های درختان می پیچید و جان تازه ای به صبح تابستان می‌داد.

نور خورشید، مستقیم از شیشه ی جلو به داخل ماشین می تابید و آفتابگیر هم مانع برخورد نور به چشم های سلمان نمی شد و او مجبور بود با چشم های ریز و ابروهای درهم کشیده، رانندگی کند. فضای ماشین را سکوت فرا گرفته و گاهی تنها چیزی که شنیده می شد، خش خش بیسیم بود . سلمان حواسش به جلو بود و علیرضا و احمد هم اطراف را دید می زدند.

چند ساعتی به همین منوال در سطح شهر گذشت. تقریباً ظهر شده و خورشید در دل آسمان جا خوش کرده بود. گرمای هوا امان آنها را بریده بود و پوتین در پاهایشان سنگینی می کرد ، لباس های نظامی خیس عرق شده و به تنشان چسبیده بود. صدای بیسیم، سکوت را شکست و توی فضا پیچید: سلمان …، سلمان. به گوش باش. طبق گزارشات رسیده، یک بمب داخل شهربانی میدون کرج کار گذاشتن. هر چه سریع تر به محل اعزام و مورد برطرف بشه.

-شنیدم. اطاعت امر می شه.

 ارتباط قطع شد. در همان چند دقیقه ی کوتاه به سلمان ، علیرضا و احمد  مسئولیت خطیری محول شده بود.

علیرضا دستش را روی داشبورد ماشین گذاشت و گفت: سلمان، مگه تو بلدی بمب خنثی کنی؟

سلمان فرمان را به سمت مقصد چرخاند و جواب داد: در همون حدی که آموزش دادن، بالاخره ماموریتیه که محول شده و باید انجام بدیم.

-نکنه خدای نکرده مرکز منفجر شه؟

دنده را عوض کرد: امید به خدا، وقتی فرمانده می گه کار ماست حتما می تونیم دیگه…

-چه دل و جراتی داری سلمان…!

سلمان نگاه کوتاهی به نیم رخ علیرضا انداخت و لبخندی روی لبش نشست و پایش را روی پدال گاز فشار داد. در طول مسیر علیرضا و احمد به سلمان گفتند: خنثی کردن بمب آدم کار بلد می خواهد وکار هر کسی نیست؛ اما سلمان هم با لبخند گفت: «خب ما هم هر کسی نیستیم!…»

مسافت زیادی تا میدان کرج جایی که مرکز شهربانی قرار داشت نمانده بود. بعد از کل کل های علیرضا و احمد، کنار مرکز نگه داشت. از ماشین پیاده شدند. علیرضا به سلمان گفت: خب حالا می خوای چی کار کنی؟

سلمان به سمت صندوق عقب رفت بعد از چند ثانیه با یک کیف کوچک که پر از ابزار فنی بود برگشت و گفت: احمد! بشین تو ماشین، نیایی بهتره خیلی خطرناکه.

با هم به طرف ساختمان رفتند. احمد از خدا خواسته داخل ماشین نشست و منتظر ماند تا کار آنها تمام شود.

سلمان قدم های بلندی بر می داشت و علیرضا هم پشت سر او حرکت می کرد. وارد مرکز شدند و به سرعت آنهارا به طرف دفتر، درست جایی که بمب قرار داشت راهنمایی کردند. در اتاق که باز شد ، با چیزی مواجه شدند که از تصورشان خیلی دور بود. یک جعبه ی بزرگ، کنار شوفاژ جا خوش کرده و صفحه ی نمایش روی آن، دقیقه ها و ثانیه هایی را که تا وقوع انفجار می دویدند، نشان می داد. ثانیه هایی که بدون توقف می گذشت و هر آن به زمان انفجار نزدیکتر می شد. چشم های علیرضا از تعجب گرد شده بود و سلمان چیزی نمی گفت. چند لحظه ای مبهوت جعبه شده بودند. علیرضا سکوت را شکست وگفت: این و نمی شه کاریش کرد. دست بهش بزنیم منفجر می شه.

سلمان کمی فکر کرد. بعد خیلی ناگهانی رو به علیرضا گفت: یه لحظه صبر کن…. و رفت!

در پشت سر سلمان کوبیده شد و علیرضا از جا پرید. او همین طور با دقت به ثانیه های صفحه ی نمایشگر نگاه می کرد و به لحظه ی انفجار فکر می کرد. دیوارهای نخودی رنگ، هوای سنگین اتاق و افکار آشفته نفس کشیدن را برای او سخت کرده بود. از کنار میز چوبی قهوه ای رنگ رئیس گذشت و آرام به طرف همان جعبه ی سنگین رفت. وقتی نزدیک تر شد، کنارش زانو زد و آرام انگشت شستش را روی صفحه ی نمایشگر خاک گرفته ی بمب کشید. نفس حبس شده اش را بیرون داد. با صدای باز شدن در، از جا پرید.

سلمان با گونی سفید زوار در رفته ای داخل شد. او نفس نفس زنان به طرف بمب آمد و کنار علیرضا زانو زد و بدون اینکه به او نگاهی بیندازد گفت: کمک کن!

علیرضا بلند شد و با تعجب گفت: می خوای چیکار کنی؟

-می خوام کادو ببرم واسه اهل و عیال…، دِ سوال نپرس علیرضا، کمک کن!

سلمان و علیرضا به کمک هم جعبه ی پنج کیلویی بمب را توی گونی ای که با زور تحملش می کرد، گذاشتند.

علیرضا به دیوار تکیه داد و آرام به سمت زمین سر خورد. نفس عمیقی از گلوی خشکش بیرون داد و پرسید: حالا می خوای چی کار کنی؟

-پاشو، باید به همه بگیم که بمب رو خنثی کردیم!

-دیوونه شدی سلمان؟آخه..

– پاشو…یا علی!

 دستش را به طرف علیرضا که روی زمین نشسته بود، دراز کرد و از اتاق خارج شدند

-بچه ها بمب خنثی شد. خیالتون راحت باشه.

درجه دارها، سربازها و همه ی کسانی که در مرکز بودند با شنیدن این خبر با صدای بلند تکبیر گفتند و خیالشان آسوده شد. مرکز پر از جمعیت بود. در این میان علیرضا و سلمان بمب را که در گونی گذاشته بودند، برداشته و با عجله و احتیاط به سمت ماشین رفتند. احمد از ماشین پیاده شده و به گلگیر تکیه داده بود. دل توی دلش نبود و تا لحظه ی بازگشت سلمان و علیرضا گوش به زنگ بود. با دیدن آنها که با عجله به سمت ماشین می دویدند، قدش را صاف کرد و به طرفشان رفت. با سردرگمی پرسید: چی شده؟این چیه دیگه؟

علیرضا بی درنگ گفت: اصلاً هیچی نپرس ، برو صندوق رو باز کن…!

بعد از اینکه بمب را توی صندوق گذاشتند با عجله سوار شدند. سلمان ماشین را با صدای سرفه ی خشکی که از موتورش بلند می شد روشن کرد. پایش را روی پدال گاز گذاشت و به سرعت از انجا دورشدند. در میانه های راه به علیرضا گفت: بیسیم بزن بگو یه دینامیت، با چاشنی و فتیله ی کوچیک ده پونزده سانتی بیارن سمت کوه های عظیمیه. بگو ما هم داریم می ریم به اون سمت.

علیرضا با عجله بیسیم زد. سلمان در بین راه نیش ترمزی زد و به احمد گفت: زود پیاده شو. لااقل اگه اتفاقی افتاد، پیش ما نباشی بهتره.

 احمد هم با شنیدن این حرف سریع از ماشین پیاده شد و آنها به راهشان ادامه دادند.

بعد از چند دقیقه به کوه های عظیمیه رسیدند. قرار بود به پیشنهاد سلمان بمب را در آنجا منفجر کنند. سلمان ماشین را نگه داشت. پیاده شدند. در ستیغ کوه آفتاب بی پرواتر، گرمای خود را به تن خسته ی علیرضا و پوست گندمی سلمان می رساند. سلمان به طرف صندوق عقب رفت و علیرضا هم برای بیرون آوردن بمب به کمکش شتافت. بمب را با فاصله ی زیادی از ماشین، بین دو سنگ بزرگ گذاشتند. سلمان کنار بمب زانو زده و مشغول کار گذاشتن فتیله و چاشنی و آماده کردن بمب برای انفجار شد. علیرضا هم بالای سرش ایستاده بود و با چشم هایی که از شدت نور آفتاب جمع شده بودند او را تماشا می کرد. بعد از چند دقیقه سلمان سرش را بلند کرد و با نفسی که به سختی بالا می آمد به علیرضا گفت: هر وقت اشاره کردم بدو به طرف ماشین و بخواب روی زمین! فقط ده ثانیه وقت داریم.

علیرضا خودش را جمع و جور کرد و آماده ی دویدن شد. ضربان قلب هر دوی آنها بالا رفته بود، پس از چند ثانیه لب های خشک ،سلمان شمارش معکوس را آغاز کرد.

علیرضا هم با سلمان  تکرار می کرد: سه…

-دو…

-یک…

لحظه ی آخر سلمان فتیله را روشن کرد و با تمام وجود فریاد زد: بدو، علیرضا…!

علیرضا و سلمان همپای هم می دویدند. گام های بلندشان را یکی پس از دیگری به سرعت بر تن داغ زمین می گذاشتند و تلاش می کردند هر چه زودتر خودشان را از آنجا دور کنند. پشت قدم هایشان گرد و خاک بلند می شد. تنها چند قدم تا ماشین باقی مانده بود و فقط دو ثانیه تا زمان احتمالی انفجار!

علیرضا لحظه ای پشت سرش را نگاه کرد و فریاد زد: سلمان بخواب رو زمین!

بمب درست سر همان ده ثانیه با صدای مهیبی منفجر شد. گرد و خاک شدیدی به هوا برخاست و آنها به حالت درازکش، دست ها را روی سرشان قرار داده و منتظر خوابیدن گرد و خاک و سنگ های به هوا پرتاب شده بودند. پس از چند ثانیه سلمان آرام آرام بلند شد و لباس هایش را تکاند. به پوتین های خاک گرفته اش نگاهی کرد. دستش را به سمت علیرضا دراز و او را از زمین بلند کرد. هر دو به گرد و خاکی که در هوا معلق بود، خیره شدند. بعد از چند ثانیه به یکدیگر نگاه کرده و لبخندی روی لب هایشان نشست و طولی نکشید که به خنده هایی از ته دل تبدیل شد. از عملیاتی که با موفقیت به پایان رسیده، خوشحال و با اشتیاق به یکدیگر دست داده سوار ماشین شدند. صدای سرفه ی خشک ماشین در فضا پیچید. چرخ های آن شروع به دویدن کردند. پشت سرشان گرد و خاکی به پا شد.

سردار سلمان ایزدیار

۲ نظر

  1. فریبا امیراسکندری

    درود بر خانم گلبان عزیز
    همتتان در جهت زنده نگهداشتن یاد و نام حماسه آفرینان گمنام دفاع مقدس ستودنیست
    قلمتان نویسا و اندیشه تان سبز و پویا

  2. تبریک میگم سرکار خانم گلبان استاد عزیز خودم
    به امید درخشش بیش از پیش آثار ارزشمندتون

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشود