جدید ترین اخبار
خودکشی

“مش قربون” و ماجرای خودکشی “عنایت” در شهریار

“مش قربون” و ماجرای خودکشی “عنایت” در شهریار (طنز)

پرویز امینی

افروز نیوز- (پرویز امینی) چند روز پیش مجددا از “مش قربون” ایمیلی دریافت کردم که ماجرای خودکشی جوانی به نام “عنایت” را در قالب داستان برایم ارسال کرد و من نیز عینا بازگو می کنم. “مش قربون” داستان خود را اینگونه آغاز کرد:

بالای ساختمان بلندی رفت که وسط حیاطش یه استخر یزرگ بود با آب سبز لجنی و پر از قورباغه های ریز و درشت.

ساختمان اونقدر بلند بود که “عنایت” بتونه از اون بالا تموم شهریار رو برای آخرین بار ببینه. از زندگی نکبتی خودش خیلی خسته بود. فکر می کرد کسی دوستش نداره و اینکه بخاطر نداشتن تحصیلات عالیه، سوسن رو بهش نمیدن فقط یه بهونه ست.

اشک توی چشماش حلقه زد. برای چند ثانیه نفسش رو حبس کرد تا با دم و بازدمی طولانی، آخرین هوای مست کننده باغات شهریار رو استشمام کنه.

خیلی مصمم طناب قرمز رنگ ایریشمی کلفتی به گردنش انداخت تا خیالش راحت باشه پاره شدنی نیست.

همینطور که داشت از حرص دندوناشو بهم فشار میداد، روز خواستگاری و جواب منفی و تمسخرآمیز پدر سوسن رو در ذهنش مرور کرد تا کار رو تموم کنه. سر طناب رو به پایه ستون بتنی، محکم بست.

بطری سم رو که از قبل آماده کرده بود، سر کشید. شیشه بنزین رو رو خودش خالی کرد. دست راستش یه کلت “رورور” داشت و تو دست چپ هم یه فندک. اونقدر از این زندگی بدون سوسن خسته بود که ذره ای ترس تو چشماش دیده نمی شد. قرص برنج رو هم بالا انداخت.

بنزین و آتش، سم کشنده متاکس، قرص برنج، تنفگ…؛ فکر می کنم برای کشتن یه فیل کافی بود، چه برسه به عنایت نحیف و مردنی…!

به فندک خیره شد و روشنش کرد. و همینطور که داشت با صدای بلند اسم سوسن رو فریاد می زد، شعله فندک رو به لباسهای بنزینی نزدیک کرد و خودش رو از اون ارتفاع رها کرد.

همسایه ها متوجه مردی آتشین شدن که فریاد می زد: “سوسن…”

دیگه خیلی دیر شده بود و کاری از دست کسی بر نمی اومد. “عنایت” همینطور که داشت شعله ورتر می شد، اسلحه رو شلیک کرد تا کاملا به زندگی خودش خاتمه بده. تق ق ق ق ق…

صدای گلوله تو محل پیچید. همسایه ها که حالا تعدادشون به پنچاه شصت نفر می رسید، مویه کنان به اینور و اونور می دویدن.

-: زود باشین. یکی آمبولانس و آتش نشانی خبر کنه، بچه مردم داره از دست میره…!

-: آخه تیمور خان دیگه دیر شده کاری نمیشه کرد. اون به خودش شلیک کرد.

-: خدا لعنتت کنه خسرو کچل که دخترتو به این بچه ندادی!

جمعیت فکر می کردن دیگه “عنایت” مرده و کاری نمیشه کرد. در حالیکه تیر به خطا رفته بود و خوشبختانه بجای اینکه بخوره تو شقیقه “عنایت”، طناب رو پاره کرده بود تا این عاشق خسته دل با سرعت موشک بیفته تو استخر داخل ویلا.

شعله های آتش با افتادن “عنایت” توی آب خاموش شد. بیرون پریدن یه قورباغه کوچیک و مقداری آب سبز رنگ متعفن از دهان “عنایت” کافی بود تا اون هرچی خورده رو بالا بیاره و فعلا زنده بمونه..

جمعیت بر سرزنان، خودشونو به داخل ویلا رسوندن و “عنایت” رو دیدن که داره خودشو با بدنی نیمه جون توی آب غرق میکنه تا بمیره.

-: ممد آقا؛ مثل اینکه نمرده سریع بیارینش بیرون.

همه گریه می کردن حتی خسرو خان بابای سوسن…

-: اشتباه کردم. تورو خدا زنده بمون. سوسن بیا “عنایت” زندس. آمبولانس کجاست پس…!؟

۴۵ دقیقه طول کشید تا اورژانس از راه رسید و جوونا “عنایت” رو داخل آمبولانس گذاشتن تا برسه به نزدیکترین بیمارستان، یعنی بیمارستان امام سجاد شهریار.

پری خانونم مادر “عنایت” تو آمبولانس پیش پسر نیمه جونش نشست. خسرو خان و سوسن هم علیرغم مخالفتهای پری خانوم خودشونو به زور کردن داخل آمبولانس.

 -: سوسن؛ دیدی بابات چی به سر زندگی من اورد؟ من با بدبختی این بچه بی پدر رو بزرگ کرده بودم. الان جلوی چشمام داره از دست میره. خدا ازت نگذره خسرو. آخه این…!

دکتر اورژانس؛ پری خانوم رو دلداری داد و گفت: چیزی نیست مادر. خدا رحم کرد و پسرت زنده موند. خدا رو شکر هرچی خورده بود بالا اورد. الانم میرسیم بیمارستان، یه شستشوی معمولی که به معدش بدن، خوب میشه. یادت نره ما رو به عروسی آقا پسرت دعوت کنی ها…!

خسرو خان که مثل ابر بهار گریه می کرد، زد رو شونه دکتر و گفت: ایشاا… ایشاا… خودم برایت کارت عروسی میارم دکتر جان.

آمبولانس وارد محوطه بیمارستان امام سجاد شد و “عنایت” رو به داخل اورژانس رسوندن اما چون تخت خالی نبود، گذاشتنش روی زمین همون داخل راهروی اورژانس!

-: خانوم پرستار؛ سریع وسایل شست و شوی معده رو بیار.

-: نداریم دکتر. تموم شده. خیلی وقته درخواست دادیم اما کارپرداز هنوز نخریده…!

-: خب پس سریعا یه سرم بهش وصل کنین فشارش نیفته تا ببینم چه خاکی میتونم تو سرم بریزم!

-: آخه دکتر سرم هم نداریم. آخریشو ده دقیقه قبل زدیم به یه بیمار تصادفی. ته یکی از بطری ها یه کم هست، بیارم؟

نخیر؛ انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا “عنایت” و سوسن بهم نرسن

خلاصه “عنایتی” که با طناب دار و سم متاکس و قرص برنج و بنزین و شعله های آتش و حتی آب استخر نتونست خودشو بکشه، به علت کمبود امکانات پزشکی تو بیمارستان امام سجاد شهریار درگذشت…!!!

(روحش شاد)

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشود