جدید ترین اخبار
پرویز امینی

ملاقات غیر منتظره “مش قربون” و “اسفندیار” در شهریار

 

افروز نیوز_ پرویز امینی، دوباره ایمیل و دوباره از مش قربون!!! اینبار مش قربون به دنبال چه بود؟ او دوباره چه سوتی جدیدی از این شهرستان پر حاشیه پیدا کرده بود که باز هم شروع به قلم فرسایی نموده و برای بنده حقیر که رسالت سنگین و خطیری بر عهده دارم، ارسال کرده است؟

همانطور که قبل هم عرض کردم، جناب “مش قربون” هر از گاهی برای انجام امور خود به شهرستان ما سرکی می کشد و از بخت بد من، هر بار با رویدادی عجیب و غریب روبرو می شود که عینا برای اینجانب ارسال می کند تا به گوش مسئولین برسانم. او که عادت دارد گله مندی خود ار با ایما و اشاره عنوان کند، اینبار نیز مطلب خود را با ظرافت خاصی بیان کرده است که ما هم آنچنان دقیق منظور او را متوجه نشدیم.

او در ایمیل ارسالی خود اینگونه آورده است: دوست خوب خبرنگارم که نوشته های مرا اتفاقا با سانسور در جراید و سایت های منطقه درج می کنی! امیدوارم که ایام به کام باشد و از فصل زیبای بهار استفاده بهینه را برده باشی و با شادابی بیشتری بتوانی به رسالت خود عمل کنی.             

هفته پیش برای انجام کاری مجبور شدم مجددا سفری به نگین سرسبز غرب استان تهران، یعنی شهرستان شهریار داشته باشم که متاسفانه شادابی و سرسبزی آنروزهای گذشته را ندارد و تنها دلش به همین القاب دهان پرکن خوش است. در بدو ورود به شهر خوشبختانه مشاهده کردم که شهرداری شهریار سخت مشغول احداث فضای سبز محوطه اطراف “تقاطع غیر همسطح سپاه” است و این نشان از آن دارد که نقد من و پیگیری شما رسانه ای ها تاثیر بسزایی در پرداختن به این مهم داشته است. بنابراین بنده به سهم خودم هم از اهالی قلم و هم از مسئولین شهرداری شهریار و همچنین پیگیری مسئولین نظارتی شهرستان تشکر می کنم.

برگردیم به اصل سخن. آری یکماه پیش و در یکروز گرم تابستان برای انجام کاری به شهرستان شما آمدم و اتفاقا اینبار خودم را حسابی آماده کرده بودم تا عصبانی نشده و در قبال مشکلات موجود در برخی دستگاههای این شهرستان از کوره در نرفته و خودخوری نکنم. بنابراین بسیار قبراق و سرحال به شهرک اداری شهریار رسیدم از آنجا که باید پیگیر پرونده ای در دادگستری شهریار میشدم، من هم مثل دیگر مراجعین تلفن همراه خود را تحویل داده و وارد ساختمان دادگستری شدم و اتفاقا در کمتر از نیمساعت به کارم رسیدگی شد و از آن محیط خارج شدم. لازم به ذکر است آخرین باری که به دادگستری شهریار پا گذارده بودم به دو سه سال قبل برمی گردد که خوشبختانه اکنون نسبت به آن زمان، تسریع در روند رسیدگی به پرونده ها ارتقاء یافته و همچنین اجرای طرح تکریم ارباب رجوع، شایسته تر انجام می شود که جا دارد از مسئولین این دستگاه بابت رسیدگی بهتر به امور مردم تشکر نمایم.

علی ایحال برای انجام چند کار دیگر ساعاتی را بین دستگاههای شهرستان در رفت و آمد بودم که متاسفانه با افت شدید فشار خون ناشی از گرمازدگی روبرو شدم. بطوریکه توان جسمی ام رو به تحلیل رفت و ایستادن روی پاها برایم مشکل شده بود. بنابراین سریعا خود را به نزدیکترین محل درمانی یعنی “بیمارستان تامین اجتماعی” واقع در همان شهرک اداری رساندم تا به وضعیتم رسیدگی شود. حال اینکه در آن بیمارستان چه نارساییها و برخوردهای تند و ناشایستی دیدم، بماند چون اکنون که سرحال هستم اصلا قصد ندارم به خوانندگان شما موج منفی برسانم. اما قول می دهم در نوشته های بعدی حتما از مشکلات “بیمارستان تامین اجتماعی” به مواردی مهم اشاره خواهم کرد.

همین که روی تخت اورژانس قرار گرفتم و شیلنگ سرم به دستم وصل شد، روی تخت دیگر چشمانم به حضور یکی از دوستانی روشن شد که به دلیل فراق چندین ساله، در احراز هویتش دقایقی تردید کردم. اما نه انگار خودش بود و چشمان نافذش مثل دوران کودکی برق میزد. من که کمتر از چند “سی سی” سرم در رگهایم جاری شده بود، بی درنگ از جا پریدم و او را آغوش کشیده و با جیغ و دادی که از فرط خوشحالی بود، بیمارستان را روی سرم گذاشتم. کنترل از دستم خارج شده بود و مدام فریاد می زدم: “اسفندیار، اسفندیار، اسفندیار… کجا بودی دوست قدیمی من؟ تو کجا و اینجا کجا؟ تو آسمونا دنبالت می گشتم و حالا باید تو را در شهریار ببینم! مطمئنم که تو هم مثل من از ایستادن در ترافیک کلافه کننده میدان صیاد شیرازی گرمازده شدی و کارت به بیمارستان کشیده است! بیخیال عزیزم، بذار کمی تو را ببویم عزیز دلم…”

خلاصه حسابی احساساتی شده بودم و اما اسفندیار بدون اینکه عکس العملی به احساسات من نشان دهد فقط هاج و واج حرکات مرا نظاره می کرد. بنده خدا فکر کرده بود من مجنونی بیش نیستم و مشاهیرم را از دست داده ام و اما من برای اینکه او بیش از این آزار نکشد، سریع به معرفی خودم پرداختم و گفتم: “اسفندیار چطور منو به یاد نمی یاری؟ یعنی من اینقدر عوض شدم که “قربون” همکلاسی دوران دبستان و راهنمایی خودت رو نمی شناسی؟ پس چرا تو هیچ تغییری نکردی و من تو را راحت شناختم؟”

خلاصه از من اصرار و از اسفندیار انکار. بنابراین با ذکر چند خاطره مشترک دوران مدرسه سعی کردم خودم را معرفی کنم تا شاید مرا به خاطر بیاورد. از خلاقیت و تیزهوشی مثال زدنی او در مدرسه و همچنین علاقه شدیدش به درس انشاء که من همیشه از آن بیزار بودم، صحبت کردم. چون اسفندیار از همان کودکی علاقه شدیدی به انشاء مخصوصا توصیف فصول سال داشت. به گونه ای که همیشه با خواندن انشاء خشم حاضرین در کلاس را بر می انگیخت.

سرانجام اسفندیار بواسطه چند نشانی دیگری که به او دادم، مرا شناخت و اتفاقا حسابی تحویلم گرفت. اسفندیار به تمام سوالات من پاسخ گفت، الا یک سوال و آن اینکه در این شهر غریب چه می کند؟ هر چه من بیشتر اصرار کردم، او از پاسخ دادن بیشتر طفره رفت و من که امتناع او در پاسخ به این سوال را مشاهده کردم، فعلا قید اصرار بر فضولی را زدم و آنرا به آینده سپردم چون اکنون نیاز بود که با دوست قدیمی خودم به یکی از سفره خانه های شهریار برویم و ساعاتی را گپ بزنیم و گپ بزنیم و گپ بزنیم.

بنابراین دلیل حضور اسفتدیار در شهریار آنهم در آن منطقه از شهر را به روزهای بعد می سپارم. هر چند تا به امروز که نتوانستم چیزی از زیر زبانش بیرون بکشم اما من “مش قربون” هستم و قطعا به این راز بزرگ پی خواهم برد.

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشود